تبليغاتX
به خدا سوگند سزاوار رویشیم ...

به خدا سوگند سزاوار رویشیم ...

سلام که نام خداست!

نفس زنان ، از مترو بیرون می آیم، یک ون که هم مسیرم است ، ایستاده!! وارد صف میشوم، از سوار و پیاده شدنِ ون متنفرم، پله اش را بالا میروم ، تا کمر خم میشوم ، فقط ردیف آخر جا هست! دو آقا نشسته اند دو سر ون و وسطشان خالیست!! از نگاه معذب من به صندلی خالی، نه به آنها، خودشان میفهمند و کنارهم مینشینند و من با خیال راحت سمت راست کنار پنجره جای گیر میشوم، زیرلب تشکری میگویم که خودم هم نمیشنوم!!و سمت چپم از اسپیسر استفاده میکنم!!

اسپیسر، یک سطح فلزی با ضخامت های متفاوت است ، در صنعت نساجی و نخ ریسی چون فاصله بین غلتکها از اهمیت بالایی برخوردار است،که هرگز این اهمیت برای ریسندگان و کارخانه داران ایرانی واضح و آشکار نشد و گمان نمیکنم که بشود!! برای ایجاد فاصله یکسان و دقت عمل بالا،  از این قطعه استفاده می کنند، این قطعه را بین هر دو غلتک موجود در ماشین قرار داده تا فاصله انها تنظیم شود، از علاقه وافر و بی حد و حصر به رشته مهندسی مان!! هنوز هم با وجود فارغ التحصیلی، به کتاب یا پوشه با قطر خاصی که بین خودِ گرامی مان، و آقای بوووقی که نمیفهمد چطور در تاکسی بنشیند، میگذاریم، اسپیسر میگوییم!!

اسپیسر را قرار می دهیم!! ون به راه می افتد و دقایقی بعد وارد پارکینگ بزرگ تهران میشود.ترافیک ، معضل حل نشدنی کلان شهر تهران! حیف که نمیخواهم در این مجال وارد مشکلات شهر خصوصا بخش میدان آزادی به آن سمت بشوم، حیف...

یک آقای میانسالی با چهره ای کاملا معمولی و خسته، کاپشن قدیمی تیره رنگ، (اشتباه نکنید گذشت آن زمانیکه نویسندگان با چه ذوقی توصیف خود را میرساندند به قسمتی که بگویند کاپشن احمدی نژادی!!! اصلا !خدا رو شکر، کاپشنش کوچکترین شباهتی هم به کاپشن احمدی نژاد نداشت!! ) در قسمتی که درب ون بسته میشود رو به جمعیت روی سکوی کوچکی به سختی نشسته است، راننده میگوید: ببخشید جایتان بد است، اذیت میشوید!

مرد لبخند میزند و میگوید اشکال ندارد، 50 تومان کمتر میدهم!!

جمعیت لبخند میزند،اگر  شما هم زیاد سوار تاکسی و وسایل نقلیه عمومی شده باشید نیک آگاهید که رانندگان گرامی به چه میزان روی 50 ، 25 و 100 تومان حساس اند!!

مرد ادامه میدهد، آقا شوخی کردم نترس! یه ربع که بیشتر نیست! من مرد قدیم هستم ، جوان قدیم!! مثل جوانهای الان سوسول نیستم طوریم نمیشه که!!

مرد رو به جمعیت 15 نفری ون  ادامه میدهد، کارگر مترو هستم ، دارم بازنشسته میشم، سه فرزند دارم دخترم حقوق تهران میخونه، پسرم مهندسی معدن تو فیروز کوه!!

سه ماشین داشتم، دو مدل فیات و یک رنو! بچه ها با ماشین میرفتن دانشگاه یا خودم میرسوندمشون!! هر روز اومدن گفتن بابا فلان دوستم با پارادو ، پژو  و ... میاد دانشگاه، این ماشین چیه ما داریم، ابروی من میره!!

اینقدر اصرار کردن که هرسه را فروختم و یک 206 خریدم! روز اول دخترم ماشین را زد به دیوار و 500 خرجش شد! (یاد خاطرات خودم میفتم!!)  یه بارهم پسرم تصادف کرد و یک تومان(یک میلیون!)  خرجش شد! و امروز هم پسرم زنگ زده که بابا کاپوت کلا جمع شد!! لحنش مایه ای از طنز داشت جمعیت پای به پای حرفاش بلند میخندید!!

نمی فهمن! جوانهای الان هیچ نمی فهمن،من کارگر مترو ام میدونین یعنی چی؟

یکی از همان جوانهای نفهمِ نشسته در ون پرسید: حالا چیکار میکنی؟ حتما دیگه ماشین نمیدی بهش؟ (تمسخر از لحنش می بارد! گویا که این کار پدرها خیلی تکراری و مسخره است و همه میدانیم!!)

مرد با لبخند ادامه میدهد، 206 را تعمیر میکنم درجا می فروشمش!! و یک ژیان میخرم!! و میروم جلوی جلوی در دانشگاه دنبال بچه ها! جلوی دوستاشون!تا حالشون جا بیاد!! مطمئن باشید این کار رو انجام میدهم! شک نکنید! جمعیت از خنده منفجر میشود!

یکی دیگه از جوانها میگوید: از کجا میخوای ژیان پیدا کنی؟؟ الان که دیگه ژیان نیست!!

مرد لبخند پیروزمندانه ای میزند: خیال کردی، پیدا کردم، تو اصفهان پره!! شماره فروشنده اش هم گیر آوردم! یک میلیون و سیصد میخوام بخرم!!فقط منتظرم 206 تعمیر شه!!

جوان دیگر میگوید، من جای پسرت باشم همون ژیان رو هم ازت میگیرم بهت نمیدم!! ( این دیگه چقدر پر رو هست!!)

جوان دیگر میگوید: آخه مگه ما کارت دعوت فرستادیم ما رو بیارین تو این دنیای ( با ناراحتی تمام با دستش وضع بیرون را نشان میدهد!!)  خودتون خواستید ما بیایم!! خب باید تاوان هم بدین دیگه!! همینه!!

مرد میگوید: اون پسرِ..... (نویسنده مودب است، اصلا حرفهای بد را نمیشنود!!) منم همینو میگه!! چه جوری روتون میشه؟؟هرماه که حقوقم را میگیرم اول میرم میوه فروشی از میوه هایی که سال تا سال خودم هم نمیخورم برای پدر و مادرم میخرم برایشان میبرم !پدری که الحق به اندازه من جون نکند برای ما که بچه هایش باشیم ، جوان دیگه ای وسط حرفش میگوید زمان شما همه چی خیلی بهتر بود! شما خواستین ما بیایم!! مرد ادامه میدهد: بفهم اینو ، از الان این چراهای گنده رو نیار تو زندگیت!! تا آخرش میخوای چه کنی؟؟ اینکه الان من با تو ، توی این ون نشستم فقط خواست خدا بوده نه هیچی دیگه، خدا خواسته و مقدر شده که ما ، این جمع اینجا بشینیم و با هم حرف بزنیم!! اینکه تو به وجود اومدی خلق شدی، فقط خواست خداست! نه هیچ علت دیگه! علت های دیگه همه اش کشکه!!الکیه! ( کاش نویسنده میتونست لحن محکم مرد و یقین اش را هم بنویسد یا اینقدر توانایی توصیف لحظه و صحنه را داشت که مطلب نمیرد!! اما افسوس از قلم نا توان!!) جوان محوِ جملات مرد می شود! اینقدر یقینِ مرد در بیان کردن حرفش، زیاده که عجیب همه رو میگیره!!! به واقع یقین ه!! یقینی که با قاطعیت خیلی فرق داره!! اینجور وقتها تفاوتش احساس میشه!خیلی محکم بر میگرده حرفش رو ادامه میده! حالا من برم به بابام بگم این چه وضعیه ؟چرا منو کاشتی رو زمین بعد هم سبزم کردی؟؟؟ جمعیت دوباره میخندد!! مرد با ناراحتی ادامه میدهد:

قبول کنید که نسل شما خیلی متوقع شده! خیلی بد شده!! نمیفهمین چی میخواین و چه میکنین!! دخترم بهم میگه بابا بوی عرق میدی میای خونه! بعد میره کیش با دوستاش ادکلن 200تومانی میخره! بهش میگم چرا نمیفهمی اگه من بوی عرق ندم تو نمیتوانی همچین ادکلنی بخری!! مرد دردی میکشید از نفهم بودن اطرافیانش!!

مرد به مقصدش میرسد! میگوید چقدر حرف زدم رسیدم!! پیاده میشود با جمعیت خداحافظی میکند و میگوید ولی نکنید این کارها رو با ما پدر و مادرهای بدبخت نکنید!!

جمعیت عجیب در فکر است... سکوتی خاص در ون حکم فرماست....

 

 

[ شنبه 3 دی1390 ] [ 17:3 ] [ آنتن ] [ ]
سلام که نام خداست

 

صاف توی چشمهای آدم نگاه میکند و میگوید که برین بابا! شماهم با این وبلاگتون! چقدر تنبلی؟ اصلا چرا تعطیلش نمی کنید؟! این وسط نیشش هم تا بناگوش باز است به قصد سخره...

من می شنوم و می گویم خودت برو بابا!! بقیه جواب را نه به او که به خودم میدهم! اصل قضیه تنبلی نیست که همگان واقفند که من و آنتن چقدر چقدر چقدر سرمان شلوغ است! از رییس جمهور هم که ۲۶ساعت از شبانه روز کار میکند پرکارتر هستیم. ما تقریبا ۴۸ساعت در شبانه روز کار میکنیم. این از این!   یعنی که تنبلی ابدا . در ثانی آنقدر خدا برایمان سوژه برای نوشتن جور می کند که مانده ایم کدام را برگزینیم. خدا شاهد است! توی همین کارگاه پلیمریزاسیون خودمان قصه های خودم و عمو سلی یا خودم و دکتر! یا من و ۵۰ تا بچه کلاسم! یا آنتن و ۵۰ و خورده ای شاگردانش!! یا مترو - تلویزیون - سینما - جنبش وال استریت! - و ... یا ...  جذاب ترش کنم؟ قصه ی ما و   خ و ا س ت گ ا ر ه ا...

اوووه! آنقدر می شود نوشت که از نوشتن بالا بیاوری! یا از جنس گله گذاری و شکایت اند یا از جنس درس...
از طرف خودم صحبت می کنم: اما دلیلی که اینجا را به پا کردم چه بود؟ نوشته ای بگذارم که مفید فایده ملت باشد. (گرچه گاهی گلایه ها را هم نوشته ام ).  از توی همین سوژه های فوق به اضافه کتابهایی که می خوانم و سخنرانی هایی که گوش می دهم کلی چیز(!) فایده دار اساسی یافت می شود. اما    اما دوست من که به من میگویی برو بابا 
میدانی "دردناک" قضیه کجاست؟ وقتی این درسها برای خودم - خود لعنتی ام - مفید فایده نیست اثرگذار نیست   می آید و بی توقف می رود...     پس با کدام انگیزه برای بقیه ملت منبر بروم؟

از منبرهای بی فایده برای خود    بیزارم.

دلم میخواست از "مریم" بنویسم و "دختری کنار شط" که منو مث "دا" داغون کرد! نشد.
از مشهدی که امام رضا بعد دو سال انتظار راهم داد که بعد فهمیدم راهم نداده بود...پس ننوشتم
از افسردگی پاییزی که برف خوشگل خدا و بارون بی امون هم نتونست ببردش
از...
ولش کن حالا که ننوشتم و فکر نکنم حالا حالاها هم بنویسم. اینجا را هم باز میگذارم تا شاید روزی به روزهایی برگردم که دغدغه هایی آن چنان زیبا داشتم.

یا علی مدد برسان

[ شنبه 28 آبان1390 ] [ 17:5 ] [ آمى ] [ ]

سلام که نام خداست

کمی تا قسمتی خصوصی! :

بعد ماه مبارک پارسال برایم پیام فرستاده بودی که روی یه زمینی 30 روز بارون بباره، بعد از بارون اگه یه آفتاب معمولی بتابه(تازه نه آفتاب داغ) حداکثر در بهترین حالت 10 روز زمین آب بارون رو داره،بعدش چی؟! تازه اگه بارون نصفه نیمه بباره یا تگرگ بباره یا زمین نتونه از آب استفاده کنه یا ... ندید میگیریم

بعد ماه مبارک امسال رودر رو پرسیدی که مشکلی که داشتی و نمیگی و گریه ها براش کردی و ... حل شد؟ گفتم نه انقد ریشه اش محکمه و شاخ و برگهاش زیاد که اصلا از بین رفتنی نیست. اصلا اثرش و پیامداش تا آخر عمر باهامه .یعنی بنظر من که اصلا راه "حل"ی نداره. بنظر خدا رو نمیدونم (گاهی فکر میکنم تنها راه حلی که خدا میتونه بده مرگ منه! )

حالا هنوز یک هفته از ماه مبارک نگذشته اثری از بارونش تو کویر دل من نیست! مشکل ست که اومده رو..!    یعنی اصلا نباریده بود؟ نه! باریده بود. سرخوش بودم و راضی، اصلا یه چیزایی بهم نشون داد که رضا شدم ...     اما یحتمل دلم سوراخه! آب بارون ازش ریخته... چه ریختنی...
نمدونم چطور شد که اتفاقها رو طوری کنار هم چید که روز پنجم ماه مبارک من بی لیاقت رو برد سر یه کلاسی که به بچه های مردم قرآن درس بدم . این دیگه بارون نبود. کولاک بود!   من و درس دادن؟ من و قرآن درس دادن؟ من ؟ اونم سوره لقمان؟ که چقدر راجع به حکمت حرف بزنم...
تو لااقل میدونی نسبت من و حکمت خدا چیه!
دویست بار بهشون بگم خدا کار بیهوده نمیکنه! خدا چی بگم بهت آخه؟

 

*1* و از میان مردم کسی است که خدا را با تردید می پرستد،اگر خیری به او رسد دلش بدان آرام گیرد و اگر آزمایش پیش آید، رخ برتابد. و در     دنیا    و  آخرت     زیان     بیند  و  آن  زیانیست  آشکار.     حج/11

*2* ای دل خلاف هروله حاجیان مرو / کافی ست هر چه در افتاد عقل با خدا
            بگذار بی مجادله از نیل بگذریم / تا از عصا نساخته است اژدها خدا

[ سه شنبه 15 شهریور1390 ] [ 9:45 ] [ آمى ] [ ]

    تصور کن! هفت ، هشت سالگی ات را !! اآن زمانی که تازه وارد مدرسه شده بودی و پایان امتحانات و فرارسیدن ایام تابستان و اوقات فراغت برایت ارزش دیگری داشت.

    حال تصور کن ، در همین ایام تابستان،  به علت  ماموریت شغلی پدر، مجبور شوی کل سه ماه  را از محل زندگی ات مهاجرت کرده  و، در مکان دیگری زندگی کنی!

    هیچ اجباری در کار نیست ، پدر و  مادر به شدت راضی اند و برایت بارها، با همان زبان کودکانه ی تو، از آن دیار گفته اند ، و تو مشتاقی که هرچه زودتر آن جا را ببینی!

    فراموش نکن که ماموریت داوطلبانه ی پدر کمی با ماموریتهای دیگر فرق دارد همانطور که شغلش!

    تصور کن که مادر برای این سفر ، بیشتر از تمام مسافرت هایی که رفته ای،  وسیله جمع می کند ، همه جور وسایلی!

    قبل از حرکت همراه با خانواده به زیارت می روی و بعد از زیارت ، حرکت آغاز می شود! پس از گذشت مسافتی طولانی با اتوبوس و گذشت نزدیک دو روز بالاخره میرسی به محل ماموریت پدر!

    در نگاه اول که هیچ چیز به جز خاک نیست... هیچ ... با خودت فکر می کنی شاید اینجا مثل زمین خاکی شهر کوچک خودمان است که بچه ها در ان فوتبال بازی می کردند اما نزدیک تر که می شوی...

     ده بسیار کوچکی را می بینی، که تماما خاک است و مجموعا 30 خانوار در آن زندگی می کنند!!

     یادت نرود که تو داری در عوالم کودکی ات سیر می کنی ، و سن الان را نداری!! با همان سن کوچک در انتهای ده ، حوضچه ی بزرگ آبی را می بینی و چند درخت در اطراف آن ! که همان سرسبزی کوچک غنیمتی است برای کل خاک های آنجا!!

      و از اینجاست که ماموریت داوطلبانه پدر با همکاری مادر آغاز می شود...

 

                                               * * *

    روستایی که گروه ما، از صبح تا ظهر ، برای کارهای آموزشی می رفت ، دربلوند ، نام داشت ، پیشتر خاطره ای از مردمان نازنین این روستا نوشته بودم! این خاطره هم مربوط به همان دوران است! اطلاعات مذهبی مردم آن روستا بسیار بالا بود، همچنین حجاب خانم های روستا بسیار عالی بود، طوری که دختران کم سن روستا که بلیز و دامن و روسری می پوشیدند و هد میزدند ، هدهای بنفش رنگی که پارچه خوبی داشتند که باعث گرما نمیشد و خنک بود، وقتی ازشان پرسیدیم که هدهایتان را از کجا آوردید ، می گفتند خانم شیخ بهمان داده!!

   پس از پرس و جو فهمیدیم که یک فرد روحانی ( که در روستا آقای شیخ می نامیدند!) همراه با خانواده اش ،  سه ماه تابستان را به آنجا آمده اند.  در  اولین فرصت سری به این خانواده زدیم ، و متوجه شدیم این خانواده در قم زندگی می کنند اما اصالتا اهل نیشابور می باشند، به همین دلیل آقای شیخ شناختی از مردمان این اطراف داشت ، او به طور کاملا خود جوش ، بدون هیچ گونه هماهنگی با نهاد یا سازمان خاصی ، از حدود دوسال پیش به این روستا سر میزده و با مردم آشنا شده است، به طور مثال دهه ی محرم ، فاطمیه اول ، فاطمیه دوم را در کنار مردم روستا می گذراند. مردم از او خواهش می کنند که بیشتر به انها سر بزند و مدت زمان بیشتری را در کنارشان باشد، آقای شیخ ، به مردم قول می دهد اگر توانست و برای خانواده مشکلی نبود سه ماه تابستان را همراه با خانواده در کنار آنها بگذراند! او پس از هماهنگ کردن با خانواده همراه به همسر و دو پسر کوچکش ( یکی هفت ساله و دیگری حدود 4 ساله ) به سمت روستای دربلوند حرکت می کند!

  برنامه این روحانی محترم به این صورت بود:

  از صبح تا ظهر به روستای  درخت توت ، رفته و برای آقایان و پسران آن روستا کلاس روخوانی قران و احکام داشت ، او این مسیر را پیاده طی می کرد، که حدود یک ساعت و نیم زمان می برد.

   ظهر برای نماز جماعت خودش را به روستای دربلوند می رساند و پس از اقامه ی نماز ظهر مدت کوتاهی سخنرانی می کرد، لازم به ذکر است هنگام ظهر روستا بسیار گرم می شد و هیچ وسیله ی سرمایشی در خانه ها و مسجد روستا وجود نداشت ، این بود که گاهی تعداد افراد داخل مسجد به بیش از 15 نفر می رسید و گاهی به 5 نفر هم نمیرسید!

   از حدود ساعت 4 تا نزدیک های اذان هم ، ابتدا برای پسر بچه های روستا کلاس روخوانی قران و دعا را برگزار می کرد و سپس برای بزرگسالان احکام و.. را شرح می دادند!

   لازم به ذکر است که همسر ایشان نیز برنامه ی بسیار پرباری برای دختران جوان و خانم ها داشتند ، علاوه بر آموزش قران و احکام ، خیاطی و بافتنی نیز به خانمها یاد می دادند! در کنار همه ی این آموزشهای دینی، حضور این خانواده ی بزرگوار در کنار مردم روستا و زندگی با آنها، به مردم بسیار امید و روحیه داده بود ، طوری که درهمان مدت کوتاه این خانواده شنونده ی تمام مشکلات مردم و دردو دلهایشان بودند و این از همه موارد ارزشمندتر بود.

    وقتی مردم این روستا رو میدیدیم که چقدر روحیه شان به خاطر حضور این شیخ درروستا!  از مردمان دیگر بالاتر است مدام یاد صحبت امام خمینی –ره- راجع به روحانیت می افتادم که نتوانستم عین متن و دقیق آن را پیدا کنم ، و برای پیدا کردن آن سخن ، رسیدم به منشور روحانیت که امام در سال 67 فرموده اند. و قسمتی از این سخنرانی را برایتان می آورم:

علماى اصيل اسلام هر گز زير بار سرمايه داران و پول‏پرستان و خوانين نرفته‏اند و همواره اين شرافت را براى خود حفظ كرده‏اند و اين ظلم فاحشى است كه كسى بگويد دست روحانيت اصيل طرفدار اسلام ناب محمدى با سرمايه داران در يك كاسه است. و خداوند كسانى را كه اين گونه تبليغ كرده و يا چنين فكر مى‏كنند، نمى‏بخشد. روحانيت متعهد، به خون سرمايه داران زالو صفت تشنه است و هر گز با آنان سر آشتى نداشته و نخواهد داشت. آنها با زهد و تقوا و رياضت درس خوانده‏اند و پس از كسب مقامات علمى و معنوى نيز به همان شيوه زاهدانه و با فقر و تهيدستى و عدم تعلق به تجملات دنيا زندگى كرده‏اند و هر گز زير بار منت و ذلت نرفته‏اند.
در ترويج روحانيت و فقاهت نه زور سر نيزه بوده است، نه سرمايه پول‏پرستان و ثروتمندان، بلكه هنر و صداقت و تعهد خود آنان بوده است كه مردم آنان را برگزيده‏اند.
مخالفت روحانيون با بعضى از مظاهر تمدن در گذشته صرفاً به جهت ترس از نفوذ اجانب بوده است. احساس خطر از گسترش فرهنگ اجنبى، خصوصاً فرهنگ مبتذل غرب موجب شده بود كه آنان با اختراعات و پديده‏ها برخورد احتياطآميز كنند. علماى راستين از بس كه دروغ و فريب از جهانخواران ديده بودند، به هيچ چيزى اطمينان نمى‏كردند و ابزارى از قبيل راديو و تلويزيون در نزدشان مقدمه ورود استعمار بود، لذا گاهى حكم به منع استفاده از آنها را مى‏دادند. آيا راديو و تلويزيون در كشورهايى چون ايران وسايلى نبودند تا فرهنگ غرب را به ارمغان آورند؟ و آيا رژيم گذشته از راديو و تلويزيون براى بى‏اعتبار كردن عقايد مذهبى و ناديده گرفتن آداب و رسوم ملى استفاده نمى‏نمود؟ به هر حال خصوصيات بزرگى چون قناعت و شجاعت و صبر و زهد و طلب علم و عدم وابستگى به قدرتها و مهمتر از همه احساس مسئوليت در برابر توده‏ها، روحانيت را زنده و پايدار و محبوب ساخته است و چه عزتى بالاتر از اينكه روحانيت با كمى امكانات، تفكر اسلام ناب را بر سرزمين افكار و انديشه مسلمانان جارى ساخته است و نهال مقدس فقاهت در گلستان حيات و معنويت هزاران محقق به شكوفه نشسته است. راستى اگر كسى فكر كند كه استعمار، روحانيت را با اين همه مجد و عظمت و نفوذ تعقيب نكرده و نمى‏كند، ساده‏انديشى نيست؟

 

این هم لینک کامل صحبت امام ره-:

http://www.edalatkhahi.ir/006322.shtml

[ دوشنبه 13 تیر1390 ] [ 13:54 ] [ آنتن ] [ ]
درباره وبلاگ

نويسندگان
امکانات وب
Others